|
آن خطاط سه گونه خط نوشت............
|
بسم الله شمس
درود به دوستان و مریدان خداوند گاران شمس و مولانا
به یاری حق کلوب شمس تبریزی در دنیای مجازی کلوب دات کام
به مدیریت بنده تشکیل شده است.
از دوستانی که در این دنیای مجازی عضویت دارند دعوت میشود تا در آدرس زیر
در این کلوب به جمع دوستداران آن دو بزرگوار بپیوندند.
مقدمتان را به انتظار نشسته ایم.
تا روزگاری دور
دیوانه باشید ... دیوانگی عبادت است.
.................................................خط سوم
شــــــــمـــس
ديگران:
يادكرده ها ، نقدها ، ستايش ها
***
{مردم سه دسته اند}،اهل دنيا...اهل آخرت ،اهل حق!
((شبلي)) اهل آخرت است؛ ومولانا {جلال الدين} اهل حق!
و آنچه مراست ، از حضرت مولانا، مرا، و سه كس ديگر را بس است!...
مقربان...از ... آن سه كس، باز پرسيدند
فرمود:
ـــ شيخ صلاح الدين{زركوب} ، و شيخ حسام الدين{چلبي} و مولانا بهاء لدين{فرزند مولانا}
...!
***
منصور{ حلاج } را هنوز ((روح)) تمام جمال ، ننموده بود.
و اگر نه (( اناْ الحق )) ، (من حق هستم) چگونه گفتي؟!...
ـــ اين ((انا))،(من) چيست؟ اين حرف چيست؟!...
اگر از حقيقت حق ، خبر داشتي (منصور حلاج) ، (انا الحق)نگفتي.!
***
شمس خجندي برخاندان{پيامبر} مي گريست.
ـــ مار بر وي مي گريستيم؟!
ـــ يكي به خدا پيوست ، بر وي مي گرييد ، بر خود نمي گرييد؟!
اگر از حال خود واقف بودي ، بر خود مي گريستي .!
***
.کوارتت(چهارگانه)دیوانگی.
خداوندگار مولانا
حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو
بايد جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل هاي ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را
کمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شو
عمر خیام
بـــر مفرش خـــاک خفتگان می بینـــــــم
در زیر زمیـــن نهفتگان مـــــــی بینــــــم
چنـــدانکه به صحــــرای عدم مـــی نگرم
نا آمدگـــان و رفتــــگان مـــــــی بینـــــــم
***
من مـــی نه بهــر تنگدستــی نخـــــورم
یا از غم رسوایی و مستــــی نخــــورم
من می ز برای خـــوشدلی می خـوردم
اکنــون که تــــو بر دلم نشستی نخــورم
احمد شاملو
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...
جرم این است !
جرم این است !
کارو
من اگردیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم .
آن شخص ... توبه کرد و عزم حج کرد ... در عبور از بادیه ای،پای آن مرد را به خار مغیلان بشکست.
قافله رفته ، و او بر خاک مانده در آن حال نومیدی،دید که آینده ای(کسی که میآید)،از دور میآید
{به دعا}گفت:
ــ خدایا به حرمت این خضر که میآید مرا خلاص کن!که تا جان در تن دارم خدمت او کنم
{آن رهرو}پای شیخ را در هم بست تیمار کرد و او را به کاروان رساند.
شیخ در حال گفت:
ــ بدان خدائی که بی هنباز(شریک)است،بگو کیستی که این فظیلت توراست.؟
او دامن بر میکشید،و سرخ می شد ، و می گفت:
ــ ترا با این تجسس، چه کار است ؟ از بلا خلاصی یافتی و به مقصود رسیدی !
مبارکت باد ... مارا وانهان به خویش...!
گفت:
ــ به خدا دست از تو ندارم ، تا نگویی!
گفت:
من ابلیسم !...))...
اگر آدمی ، خود پاک باشد ، ((ابلیس))را چه یارای آنست
که گرداگرد او گردد و او را آزار رساند
از خط نوشته های .خط سوم.
ش
م
س
پیر من و مراد من،
درد من و دوای مکن ،
فاش بگویم این سخن :
شمس من و خدای من!
از تو،به حق رسیده ام،
ای حق حقگزار من!
شکر تورا ستاده ام:
شمس من و خدای من !
عیسی ی مرده زنده کرد،
دید،فنای خویشتن!
زنده جاودان توئی:
شمس من و خدای من !
کعبه ی من ،
کشنت من،
دوزخ من
بهشت من
مونس روزگار من
شمس من و خدای من .!
نعره ی های وهوی من،
از در روم،تا به بلخ
اصل کجا خطا کند
شمس من و خدای من
شمس من و خدای من ..
شمس من و خدای من ...!
فردا روز مادر است .
روز میلاد بهترین خوبان حضرت فاطمه زهرا (س) شاد باش
میگویم .
به تمام کسانی که از این نعمت اللهی برخوردارند.
شاهکار ادبیات ترک را از شهریار ملک ادب ترک
..استاد شهریار..
تقدیم به شما و همه مادران
.......................................................خط سوم
خان ننه...
خان ننه حاياندا قالدين
بئله باشيوا دولانيم
نئجه من سني ايتيرديم ؟
دا سنين تايين تاپيلماز
...
متن کامل در ادامه مطلب
فریادی وحشتناکی،طومار سکوت را وحشیانه در هم پیچید،و طنین نا متناهی آن، در شکستگی پر و بال باد های بیابان پیما موج زد:کاروان! ای کاروان
زندگی های بر باد رفته! خاموش کن در سینه ی سکوت صحرا. نغمه های طرب انگیز زنگها ! وتو . توفان ! ای توفان عشقهای از یاد رفته !
فریاد کن. و در وحشت یک فریاد گسیخته لگام،بدور افکن از سینه قبرستان انسان های فراموش شده، همه یسنگ ها را بکن !ای گورکن ، بکن! پاره کن سینه ی سرد و سرما زده ی خاکها را !.((..شاعری گمنام مرده است !...))
.. و کاروان زندگی ، به انتظار یک زندگی از دست رفته ی دیگر ،در گذر گاه مرگ ، توقف کرد .
و در خاموشی پس از مرگ زندگی ، خاموش شد ، نفیر زندگی پرداز نفسها ،ناپدید شد، محو شد، سکوت:آهنگ نغمه سوز و ناله ی ساز جرسها .. شاعری گمنام مرده بود !.. من مرده بودم!.
عشق و عارف
عشق
از منصور حلاج پرسیدند عشق چیست؟؟
گفت:امروز بینی،فردا و پس فردا
امروز بکشتند و
فردا بسوزاندند و
دیگر روز خاکسترش به باد دادند
عشق این است......
عارف
رندي نزد ابو سعيد ابولخير آمد و گفت:
يا شيخ عارفي ديدم تز فرط عرفان به آسمان پر ميگشود
شيخ گفت:مگسي باشد
رند گفت:ديگري ديدم بر آب ميرفت
گفت:خسي باشد
رند ادامه داد:آن يكي ديدم آني اين جا و آني ديگر در ديگر سو
شيخ گفت:نفس بادي باشد
رند بر آشفت و گفت:يا شيخ عارف كيست پس
ابو سعيد گفت:عارف اويي است كه
در ميان مردم به دنيا بيايد
درميان مردم زندگي كند
و در ميان مردم بميرد....
هذیان های یک مسلول
باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر
خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
هر چه دلمي خواست در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مهرويان و من صياد بودم
بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من
خاك گور زندگي شد ، در به در خاكستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم
*برای متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید*
حالا چرا
آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا
(استاد شهریار)
مرده بودم
مرده زنده شدم،گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده سيرست مرا ، جان دليرست مر
زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم
گفــت که : ديوانه نه ، لايق اين خانه نه
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی
گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم
گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی
جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم
گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری
شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشيد توئی ، سايه گه بيد منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر ديم سبق
بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم