|
آن خطاط سه گونه خط نوشت............
|
آن شخص ... توبه کرد و عزم حج کرد ... در عبور از بادیه ای،پای آن مرد را به خار مغیلان بشکست.
قافله رفته ، و او بر خاک مانده در آن حال نومیدی،دید که آینده ای(کسی که میآید)،از دور میآید
{به دعا}گفت:
ــ خدایا به حرمت این خضر که میآید مرا خلاص کن!که تا جان در تن دارم خدمت او کنم
{آن رهرو}پای شیخ را در هم بست تیمار کرد و او را به کاروان رساند.
شیخ در حال گفت:
ــ بدان خدائی که بی هنباز(شریک)است،بگو کیستی که این فظیلت توراست.؟
او دامن بر میکشید،و سرخ می شد ، و می گفت:
ــ ترا با این تجسس، چه کار است ؟ از بلا خلاصی یافتی و به مقصود رسیدی !
مبارکت باد ... مارا وانهان به خویش...!
گفت:
ــ به خدا دست از تو ندارم ، تا نگویی!
گفت:
من ابلیسم !...))...
اگر آدمی ، خود پاک باشد ، ((ابلیس))را چه یارای آنست
که گرداگرد او گردد و او را آزار رساند
از خط نوشته های .خط سوم.