|
آن خطاط سه گونه خط نوشت............
|
عشق و عارف
عشق
از منصور حلاج پرسیدند عشق چیست؟؟
گفت:امروز بینی،فردا و پس فردا
امروز بکشتند و
فردا بسوزاندند و
دیگر روز خاکسترش به باد دادند
عشق این است......
عارف
رندي نزد ابو سعيد ابولخير آمد و گفت:
يا شيخ عارفي ديدم تز فرط عرفان به آسمان پر ميگشود
شيخ گفت:مگسي باشد
رند گفت:ديگري ديدم بر آب ميرفت
گفت:خسي باشد
رند ادامه داد:آن يكي ديدم آني اين جا و آني ديگر در ديگر سو
شيخ گفت:نفس بادي باشد
رند بر آشفت و گفت:يا شيخ عارف كيست پس
ابو سعيد گفت:عارف اويي است كه
در ميان مردم به دنيا بيايد
درميان مردم زندگي كند
و در ميان مردم بميرد....